۲۵ دی ۱۴۰۴، ۱۷:۴۶

روایت مهر از خاکسپاری شهدای روز سیزدهم جنگ؛

آه؛ جوان نمی‌توانم خاک کنم!

آه؛ جوان نمی‌توانم خاک کنم!

یکی آمده جگرگوشه‌اش را خاک کند، یکی تکیه‌گاه زندگی‌اش، دیگری ستون خانه‌اش، آن یکی قوت قلبش را.

خبرگزاری مهر - مجله مهر: یک مشت خاک را که روی سرم ریخت احساس کردم به خودم آمدم؛ می‌گفت «خاک سرده» ولی من هنوز صدای بغض و فریاد «حمزه» که زنش را از دست داده در گوشم مانده و من هیچ حرفی برای تسکین‌اش نداشتم، حالا وسط بهشت زهرا در همهمه افراد و شلوغی مردمانی که هر کدام عزیزانشان را می‌خواهند به دست خاک بسپارند مات و مبهوت و شوک‌زده به تک تک‌شان نگاه می‌کنم.

یکی می‌خواهد جگرگوشه‌اش، فرزند پاره تن‌اش را خاک کند، یکی تکیه‌گاه زندگی برادرش، دیگری ستون خانه پدرش، آن یکی قوت قلب همسرش. آدم‌ها یک به یک هم را تسکین می‌دهند با جملاتی، با کشیدن دست روی سری یا هم را بغل می‌کنند تا شاید قلب‌شان آرام بگیرد اما این آرامش در این همهمه و شلوغی عزا گم شده است.

آه جوان نمی‌توانم خاک کنم!

بله خاک سرده ولی من راوی‌ام

حس عجیبی است اینکه یک نفر تمام حواس و دقت‌اش به من بوده تا خاک بر سرم بریزد و داغدار بودن را لحظه‌ای از من بگیرد ولی تمام توانم را جمع می‌کنم تا بگویم من تنها آدم تا بتوانم راوی قصه‌هایی باشم که در شلوغی تاریخی دورانی که زندگی می‌کنم عزیزانشان گم نشوند، به چهره‌اش که نگاه می‌کنم زنی غم‌زده اما استوار را می‌بینم که شاید بین ۴۰ تا ۴۳ سالش است، می‌گویم شما چه کسی را از دست دادین که بغض را با چندین شماره نفس کشیدن فورت می‌دهد و می‌گوید «پسر برادرم را». برادرم خودش سال‌ها پیش شهید شده حالا «امیر» پسرش هم رفته پیش خودش. به دستانش که نگاه می‌کنم عکس برادر شهیدش را می‌بینم. بدون اینکه حرفی بزنم بغض‌اش می‌شکند و می‌گوید این هم از بخت خانواده ماست ما انقدر که با عزیزانمان مرده‌ایم زندگی نکردیم، انگار شهیدزاده به دنیا آمدیم و از دنیا می‌رویم و دیگر گریه امانش نمی‌دهد دستی روی شانه‌اش می‌گذارم و به اطراف نگاه می‌کنم.

آه جوان نمی‌توانم خاک کنم!

تو رفته‌ای و من هنوز زنده‌ام!

همه با لباس‌های مشکی و غمی که درونشان قدعلم کرده ایستاده‌اند، سرم را که می‌چرخانم زنی جا افتاده را می‌بینم که به چشمم این‌گونه می‌آید؛ حتماً بچه‌هایش را عروس و داماد کرده و با همسرش زندگی آرومی داشتند، صبح‌ها همسرش برای صبحانه نان می‌خریده و او بساط چای را آماده می‌کرده، جلوتر که می‌روم می‌بینم دست‌هایش را روی جسم سرد همسرش گذاشته و مدام می‌گوید «تو که بدون من جایی نمی‌رفتی، تو که بدون من چیزی نمی‌خوردی، تو که بدون من هیچ کاری نمی‌کردی، تو همه سختی‌ها کنارم بودی، ما که همیشه در همه لحظه‌ها کنار هم بودیم چرا حالا تو دیگر نفس نمی‌کشی و من هنوز زنده‌ام». زن هی گل‌های پر پر شده را مشت می‌کرد و روی صورت همسرش می‌ریخت تا شاید دل‌اش تسکین پیدا کند اما تسکین معنایش را مقابل این حجم درد از دست داده بود.

آه جوان نمی‌توانم خاک کنم!

یا ابالفضل کاش بی‌بابا نمی‌شدم!

به هر طرف که چشم برمی‌گردانم غمی سر باز می‌کند، کودک ۹ یا ۱۰ ساله‌ای را می‌بینم که دست دختری بزرگ‌تر در دستانش است نمیدانم خواهرش می‌شود یا یکی از دخترخاله‌ها یا دختر عمه یا شاید دختر دایی با شاید دوستش یا دختر همسایه، به آسمان نگاه می‌کند و با حالت دردودلانه به او می‌گوید، «میخواهم چشمانم را ببندم و هیچ غمی دستش را به سوی‌ام دراز نکند، میخواهم جوری چشمانم بسته بماند که هیچ سیاهی باعث نشود گریه کنم اما نمی‌شود» متوجه می‌شوم که مراسم خاکسپاری پدرش است، یهو صدای جیغ‌اش بلند می‌شود که «یا ابالفضل کاش بی‌بابا نمی‌شدم».

آه جوان نمی‌توانم خاک کنم!

مادر محمد: «آه جوان نمی‌توانم خاک کنم»

هر چقدر هم سعی کنی که خودت را جمع و جور کنی میان این همه مصیبت، غم و بغض و درد باز کمرت می‌شکند جمعیت آنقدر زیاد است که نمیدانی دست چه کسی را بگیری که زانوهایش خم نشود، یک عده منتظرند تا پیکر عزیزش برسد، دختری برادرجان برادرجان می‌کند، وقتی توجه‌ام به او جلب می‌شود چشمانش را می‌بینم که به سمت برانکاردی می‌چرخاند می‌فهمد برادر بی‌جانش را می‌آورند صدای جیغش که بلند می‌شود همه پشت سر او شروع می‌کنند مردها دست و پایشان را گم می‌کنند انگار می‌دانند که پیکر را زمین بگذارند و آن پارچه سفید کنار برود قرار است واکنش زنان چه باشد دور تا دور پیکر را گرفته‌اند و زنان و دختران گریه‌هایشان بند نمی‌آید که مادر محمد فریاد می‌زند «آه که من جوون نمی‌تونم خاک کنم و چند بار این جمله را تکرار می‌کند و بر سر و صورت خود می‌زند» این جمله پتک بزرگی بر سر همه آورد دیگر بغض‌ها پاره شد و هیچ چیز جلودار این از دست دادن جوان نبود.

آه جوان نمی‌توانم خاک کنم!

کد خبر 6722333

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha

    نظرات

    • کهنه سرباز IR ۰۰:۳۰ - ۱۴۰۴/۱۰/۲۶
      18 71
      خدایا اینهمه امتحان و آزمایش برای یک ملت آنهم مقابل تمام شیاطین عالم کافی نیست ؟؟؟؟ جوان فریب خورده و جوان در خون تپیده هر دو عزیزان مادرانی چشم براه هستند هابیلیان و قابیلیان فرزندان حوا هستند که اولین دومین آزمون شیطان و خلقت را شرکت کردند حوا برای بازنده و برنده آزمون هر دو جگرش سوخته است خدایا تورا به عظمتت قسم نگاهی به ایران جگر سوخته بیانداز آبروی امت محمد ص را در مقابل شیاطین جهان عبرت تاریخ بفرما
      • فاطمه IR ۰۰:۴۰ - ۱۴۰۴/۱۰/۲۶
        8 44
        چقدر قشنگ گفتی 😔
    • IR ۰۱:۰۰ - ۱۴۰۴/۱۰/۲۶
      65 23
      امروز در شبکه ایران، پسر ۱۶ ساله‌ای از بسیج را دیدم که به شدت کتک خورده بود. بلایی که سرش اومده بود، بسیار غمگین و دردناک بود. اما دردناک‌تر از این، این بود که چرا برای مقابله با اعتراضات یا اغتشاشات، دست کودک ۱۶ ساله‌ سلحه می‌دهند؟ آیا این بچه از نظر سنی و روانی آماده مقابله است؟ آیا تجربه یا آموزش کافی دارد؟ پرسش این است: چرا از بچه‌ها در سنین ناپایدار و بی‌تجربه، برای مبارزه با اجتماعی‌ترین بحران‌های کشور استفاده می‌شود؟